امروز يك بابايي زنگ زد دوچرخه و بي مقدمه گفت: شما شعراي منو چاپ مي‌كنين؟

گفتم: ببخشيد شما؟

گفت: شاعرم و از فلان شهر زنگ مي‌زنم. هفتصد هشتصد تا شعر گفتم تا حالا. رفيقام گفتند تو كه اين همه شعراي خوب خوب داري چرا چاپشون نمي كني؟ تا اين كه پنجشنبه دوچرخه را لاي همشهري ديدم و گفتم به شما زنگ بزنم.

گفتم: دوچرخه نشريه نو جووناست. شعر براي اين گروه سني از سخت ترين كارهاي دنياست. آيا شعراي شما براي نوجوونهاست؟

گفت: من هر نوعشو كه بخواي دارم. سبك سهراب سپهري، سبك حافظ،  سبك فروغ...

گفتم: عجب. باشه شما ساعت 2 تماس بگيريد و با مسئول شعر دوچرخه صحبت كنيد.

گفت: نميشه ساعت سه زنگ بزنم.

گفتم: باشه. حالا فرق دو و سه چيه؟

گفت: آخه من رستوران دارم. اون موقع وقت كارمونه.

گفتم: باشه. عيبي نداره.

حيف شد. يادم رفت از اين شاعر  هشتصد شعري و كثيرالسبكي و نشاني رستورانش را بپرسم. شايد روزي تو اين شهر گشنه‌مان شد و خواستيم دلي از عزا در بياوريم.