سرد سفيد

لوله كشي نور

در لامپ‌هاي مهتابي


آه...

چه سرد است

شب‌هاي بيمارستان

  به ياد داشته‌ها

HTML clipboard


من و بچه‌ها نوعي داد و ستد داريم. چيزي به آنها مي‌دهم و چيزهايي از آنها مي‌گيرم. وقتي قصه‌اي مي‌نويسم و آن قصه مي‌رود توي دل يك كتاب، مثل كسي هستم كه بادبادكي را رها مي‌كند در دل آبي آسمان و هركس از جايي كه ايستاده آن را نگاه مي‌كند و در باره‌اش حرف مي‌زند. شنيدن اين خرده حرف‌ها را دوست دارم. بچه‌ها ابراز عقيده مي‌كنند و اين نوع ابراز عقيده‌ي رو در رو را دوست دارم. من و بچه‌ها نوعي دادوستد داريم. من به آنها قصه مي‌دهم و آنها به من كودكي. اعتراف مي‌كنم كه كمي بزرگ شده‌ام، كه هي مي‌خواهم از صف بچه‌ها بزنم بيرون و سري در ميان سرها در آورم ولي بچه‌ها هي مرا به دنياي خودشان مي‌برند، اجازه نمي‌دهند آدم بزرگ‌ها مرا با خودشان به دنياي خودشان ببرند. آخر سر مي‌بينم كه بچه‌ها به من كودكي مي‌دهند و من به آنها قصه، شادي، خنده. راست و حسيني‌اش را بگويم، بچه‌ها به من انرژي مي‌دهند.

*

رفته بودم به يك مهدكودك. اولين بار بود كه براي بچه‌هاي مهد كودكي قصه مي‌خواندم و پاي حرف‌هايشان مي‌نشستم. بچه‌هايي كه كتاب قصه‌هاي كوتي‌كوتي را خوانده بودند. ما دور يك ميز نشسته بوديم، كنارم دختر بچه‌اي بود كه مثل بقيه خيلي ناز بود. از اول تا آخر جلسه دستش روي دستم بود و برنمي‌داشت. و گاهي مي‌گفت: چه‌قدر دستتون سرده!

نمي‌دانم دست من سرد بود يا دست او گرم.

وقتي از آنجا بيرون آمدم، احساس كررم خيلي چيزها به من داده‌اند. چيزهايي كه گفتني و شمردني نبودند، تنها چيزي كه ديدني بود يك مقواي بزرگ بود كه بچه‌ها، كوتي كوتي‌هاي خودشان را نقاشي كرده و روي آن چسبانده بودند. من هم آن را به ديوار اتاق كارم در نشريه دوچرخه زده‌ام. گاهي كه آن را مي‌بينم به ياد دختركي مي‌افتم كه دست گرمش را با دست‌هاي من خنك كرده بود.

*

در نمايشگاه كتاب امسال (1389) قرار بود براي بچه‌هاي كانون اصلاح و تربيت كتاب بخوانم، يعني داستان و شعر طنز بخوانم. روز قبل از برگزاري خبر دادند كه امكان آوردن بچه‌ها با دستبند و لباس فرم نيست و آنها بيشتر دچار شركت عذاب مي‌شوند تا چشيدن لذت كتاب. قرار گذاشتند، تعدادي از بچه‌هاي يك مدرسه ابتدايي دخترانه را بياورند و توي سالن فسقلي به اصطلاح سراي اهل قلم كودك و نوجوان.

من هم خودم را براي اين گروه سني تنظيم كردم و چيزهايي را براي خواندن بردم. اول اولش قرار بود جلسه ساعت 10 تا 12 باشد، بعد گفتند 11 شروع مي‌شود، تقريباً يازده و نيم بود كه تعدادي از دانش‌آموزان يك مدرسه راهنمايي پسرانه ريختند توي سالن فسقلي و من مانده بودم براي اينها چه بخوانم.

مهم نيست من چه خواندم و آنها چه شنيدند، مهم نيست آنها چه تكه‌هايي پراندند و من چه‌قدرش را شنيدم. مهم نيست كه ميان حرف‌ها و قصه‌ي من همه‌ي نگاه‌ها و حواس‌ها و دست‌ها مي‌رفت طرف سيني شربت پذيرايي. مهم نيست كه هنوز برنامه شروع نشده بايد تمامش مي‌كردم كه بچه‌ها به سرويس برسند. مهم نيست كه من تو دلم گفتم: قربون بچه‌هاي كانون اصلاح و تربيت! مهم اين بود كه مسئولان بايد بيلان مي‌داند، كه خب، دادند.

*

چند وقت پيش يكي از مادرهاي خوب و دلسوز تلفن كرد دفتر مجله و گفت كه دخترش پريسا براساس كتاب «همان لنگه كفش بنفش» داستاني نوشته و خيال چاپش را دارد. قراري گذاشتيم و هفته بعد آمدند دفتر، پريسا كلاس پنجم بود و با استعداد، داستان را خوب شروع كرده بود و خودش را جاي نويسنده كتاب همان لنگه كفش بنفش گذاشته و داستان را از منظري ديگر كه گاهي شبيه منظر من مي‌شد روايت كرده بود.

قرار شد كه داستان را ويرايش كنم و نظرم را بدهم، همين كار را كردم و يكي از كتاب‌هايم را هديه دادم به پريسا. ديدن پريسا و ديدن تلاشش براي نوشتن كتاب خوشحالم مي‌كند، نمي‌دانم در ايران چند تا پريساي اين چنيني داريم.

چه كوچك است دنيا...

اولين ساعت اولين روز هفته مي‌آيي سر كار و مي روي سراغ اينترنت. چيزي مي بيني كه اشك را در چشمت زنده مي كند. يكي از دوستان خيلي خيلي قديمي كه وقتي بچه بودي مي شناختيش و خبر داشتي كه رفته خارج تو را پيدا كرده و برايت پيامي و درخواست دوستي در فيس بوك فرستاده. خدايا من چقدر خوشبختم امروز كه با اين همه اندوهي كه نشسته روي شانه ام كسي را ديده ام كه حتي فكرش را هم نمي كردم. و دنيا... چه كوچك است دنيا...

ادامه نوشته

تکه‌ای از بهشت[1]

زری نعیمی

عقرب‌های کشتی بَمبک

نویسنده: فرهاد حسن‌زاده

ناشر: افق

چاپ اول: 1388

تعداد صفحات: 276

قیمت: 4000 تومان

تا به حال «بهشت» را تجربه کرده‌اید؟ شده برای لحظه‌هایی احساس بهشتی به شما دست بدهد؟ تصویری که من خوانده‌ام در مورد بهشت و توصیف‌هایی که من شنیده‌ام، جهانی است سراسر لذت، آرامش، خوشبختی و رفاه! جایی که هر لحظه‌اش سرشار از لذت است، نه سرشار از داشتن‌ها. مثل چشیدن طعم یک گیلاس. ممکن است یک بشقاب از بهترین گیلاس‌ها بخوری. اما طعم لذت را احساس نکنی. این جا بهشت نیست. بهشت است مثل «طعم یک گیلاسِ» عباس کیارستمی. مردی که از زندگی سیر شده و از زندگی و تمام داشتن‌هایش لذت نمی‌برد، رنج می‌برد، می‌خواهد به این رنج پایان بدهد. در نقطه‌ی پایان، «طعم یک گیلاس» او را نجات می‌دهد. طعم لذیذ گیلاس برای او گوشه‌ای از بهشت است، یا به قول نویسنده‌ای: «تکه‌ای از بهشت.»

حالا بیایید این جا. روی زمین. این جا که ما هستیم. این جا که به تعبیر عمیق کتاب آسمانی، در رنج‌ایم، چون «انسان در رنج آفریده شده است.» شاید زمین تکه‌ای از دوزخ باشد که انسان آمده تا با هنر، این دوزخ را بدل به «تکه‌ای از بهشت» کند. یکی از انسان‌ها که می‌تواند زمین و انسان را به این لحظات خوشبخت و شیرین بهشتی برساند، «نویسنده» است و آن چیزی که می‌آفریند به نام «داستان»! «داستانی» که بتواند تو را با خواندن‌اش از این تکه‌ی دوزخی و رنج بکند و ذهن و روح و روان‌ات را پر از لذت و خوشبختی و شادی کند، «تکه‌ای از بهشت» است، یا ذره‌ای از آن.

«مارک هادون» نویسنده‌ی رمان «ماجرای عجیب سگی در شب» از همین تجربه‌ی بهشتی‌اش می‌گوید وقتی شروع به خواندن «ارباب حلقه‌ها» کرد. او می‌گفت که «ارباب حلقه‌ها» همه جا با او بود، روی کاناپه، پشت میز، توی توالت، در رختخواب. نمی‌توانست خودش را از کتاب جدا کند. خودش اسم این لحظات بهشتی را گذاشت «رسیدن به حالت رستگاری.» مثل همه‌ی آن نوجوانان و جوانان و بزرگسالانی که این لذت فوق‌العاده را در خواندن «هری پاتر»ها تجربه کردند. آن نوجوانی که می‌گوید 25 بار آن را خوانده و هنوز سیر نشده. هر داستانی می‌تواند این تکه از بهشت باشد. حتی به اندازه‌ای کاملاً کوچک، مثل همین عنوان داستان «تکه‌ای از بهشت.» مثل تجربه‌ی شیرین و دوست‌داشتنی‌ای که می‌شود با رمان قدرتمند «عقرب‌های کشتی بَمبک» به آن رسید. هر چند اسم قشنگی ندارد. هر چند در اسم رمان، نشانه‌هایی از آن گوشه‌ها یا ذرات بهشتی را نمی‌بینیم. به خصوص در قد و بالای کتاب. در طرح و رنگ و تصویر آن. بیایید این پوسته‌ی نامتناسب و ناخوشایند را به حال خودش وابگذاریم. کنارش بزنید تا برسید به متنی به نام «باند عقرب». به داستانی که «خلو» راوی آن است.

«خلو» یک نوجوان آبادانی است. خلو و دوستان‌اش: «شکری»، «ممدو» و «منو». این‌ها با هم یک باند را ساخته‌اند. باندی به نام عقرب. از همان لحظه‌ای که با «باند عقرب‌» آشنا می‌شوی، یعنی از همان فصل اول، دیگر نمی‌توانی رهایشان کنی. با این که مکان فصل اول در قبرستان است. با این که شب است و تاریکی، قبرستان و مردگان و وحشت و ترس، اما همین که این چهار نوجوان تبدیل می‌شوند به روح‌هایی شبانه تا ترس و وحشت خلق کنند، دیگر دلت نمی‌خواهد پایت را از قبرستان بیرون بگذاری. بگذارید خلو برایتان روایت کند:

«همه جا مثل شب اول قبر تاریک بود و آسمان ماه نداشت. یا شاید هم داشت و من نمی‌دیدم. یا شایدم داشت و پشت ابر بود. یا شایدم نه ابر بود، نه ماه. هر چه بود کورخانه‌ای بود که نگو و نپرس. از دور چراغ اتاق ناصر بلدوزر یا شاید هم مرده‌شورخانه‌ پیدا بود. قبرستان پر شد از صدای ارواحی که ما بودیم.‌ (ص 19)

برای تجربه‌ی این «حالت بهشتی» باید خودتان وارد «باند عقرب»‌بشوید. این جا که من دارم می‌نویسم، یعنی در معرفی نمی‌توانم وارد این «باند» بشوم. نمی‌توانم تکه‌هایی از بافت داستان را، از گفت‌وگوهای خلو، شکری، ممدو و منو را جدا کنم تا نشان‌تان بدهم. اما همان چیزی است که من دربه‌در به دنبال آن هستم. نویسنده‌ای که بتواند فقط و فقط نویسنده باشد و اصل روایت و داستان را بدهد دست نوجوان، یا باند آن‌ها.

در رمان «فرهاد حسن‌زاده‌» این اتفاق افتاده است. حسن‌زاده فقط می‌نویسند، «خلو» روایت می‌کند. می‌گوید، ماجرا را تعریف می‌کند و نویسنده فقط می‌نویسد. نویسنده در پشت خلو، شکری و باند عقرب، سنگر نمی‌گیرد. پنهان نمی‌شود، کنار می‌رود. تا خلو و باندش خودشان از خودشان بگویند. و همین باعث شده که همه‌ی ذرات این رمان، شیرین و دوست‌داشتنی باشند و پر از لحظات طنز. نه آن طنزی که نویسنده می‌سازد. طنزی که در بافت زندگی نوجوان به صورت سلولی می‌تپد. در جمله‌هایش، در نگاه‌اش، در پرحرفی‌ها و تعبیرهایش. مثل نگاهی که به پدرش و خروپف‌هایش دارد. یا روایتی که از دوران انقلاب، شعارها و سخنرانی‌ها می‌دهد.

این تجربه را در مکان‌های دیگر داستانی هم شنیده‌ایم. به میزانی که نویسنده می‌تواند فقط نویسنده باشد، و روایت و راوی در اختیار ذهن و زبان نوجوان، داستانی زنده، پر از شادی، پر از طنز و لذت خواهیم داشت یا خواهیم خواند. مثل رمان «کوچه‌ی صمصام» از حمیدرضا نجفی. مثل رمان «رازی در کوچه‌ها» از فریبا وفی، که برای بزرگسالان نوشته اما دو شخصیت یا دو راوی نوجوان دارد. که وقتی روایت به دست این‌هاست، و نویسنده فقط آن چه را می‌گویند، می‌نویسد و دخالتی در ساخت روایت نمی‌کند، خواننده را به آن «تکه‌ از بهشت»ی که داستان می‌سازد یا می‌تواند بسازد، می‌رساند. برای همین طنز در بافتِ این روایت مثل هوا جریان دارد. در هر جمله که می‌خوانی آن را تنفس می‌کنی و لذت می‌بری. حتی پرحرفی‌های خلو، آزاردهنده نیست. ملال‌آور نیست. خلو وقتی حالت‌هاي  شُکری را روایت می‌کند یا وقتی از فهم خودش در مورد راز می‌گوید تا دستمالی که به آن مواد بیهوش‌کننده زده‌اند، شادی خالص طنز طبیعی را به خواننده‌اش می‌چشاند. همان که من اسم‌اش را گذاشته‌ام، طعم لذیذ خوشبختی. چقدر زندگی عالی است وقتی می‌تواني در دوزخی به نام زمین، با خواندن رمانی، داستانی، کتابی، طعم شگفت‌انگیز خوشبختی را جوید. و مثل دانه‌های انار زیر دندان له کرد و شهدش را بلعید. من مبالغه نمی‌کنم. باور دارم که داستان می‌تواند «تکه‌ای از بهشت» باشد. شما باور ندارید؟

 



[1].  عنوان داستانی از فریبا صدیقیم در مجموعه داستان او: «من زنی انگلیسی بوده‌ام».

 

ادامه نوشته

حال گل

چند وقتي است كه سايتم تعطيل شده. ظاهرا سرور اصلي كانادايي است و ايران تحريم؛ و شركتي كه سايتم را ثبت كرده نتوانسته آن را احيا و منتقل كند.

حالا من مانده ام و بي‌نشاني و بي‌خانماني. دارم سايت جديدي طراحي مي كنم و به زودي سراغ جايي معتبر مي روم براي راه اندازي آن. البته براي سايت هم از اين وبلاگ استفاده خواهم كرد ولي تا آن موقع اينجا خواهم بود.

امروز داشتم كتاب قيصر امين پور را ورق مي‌زدم برخوردم به شعر احوالپرسي:

گفت: احوالت چطور است؟

گفتمش: عاليست

مثل حال گل

                          حال گل در دست چنگيز مغول.