نامور، تصويرگري كه تصويرش قاب شد

تو سرد مي‌شوي، آهسته آهسته

قهوه سرد مي‌شود، آهسته آهسته

من سرد مي‌شوم...

نه، من نبايد سرد شوم

من آمده‌ام كمي نقاشي كنم از قامت بلند تو در كنار درختي كه آهسته آهسته زرد مي‌شود

و كبوتري كه شادي‌هايش آهسته آهسته درد مي‌شود

قلم موهايت را نشور

آنها بويي از ته رنگ تو را دارند

تو كه خورشيد از حاشية نقاشي‌ات بيرون زده

و مي خواهد از پشت كوه‌هاي قهوه‌اي...

راستي قهوه‌ات سرد شد... آهسته آهسته

شادي‌ات درد شد... آهسته آهسته

چهره‌ات زرد شد... آهسته آهسته

چرا نمي‌نوشي از اين همه رنگ قشنگ؟

از اين خوني كه از رنگين‌كمان قرض گرفته‌ام

از اين آب كه مال شعر سهراب است

از اين شرابي كه مي‌چكد از ديوان حافظ

من چهرة گلگون تو را در قابي از خنده نمي‌خواهم

قاب‌ها واسطه‌اند براي نديدن، نبوسيدن، نگفتن

كاش دردهايمان را به هم گفته بوديم براي روز مبادا

كاش مبادايمان را جا گذاشته بوديم توي كوچه‌هاي تنگ و باريك امام حسين

و قدم زنان رفته بوديم تا مولوي و هياهوي گنگ و بي‌نشاط آدمهايي كه آهسته آهسته رد مي‌شوند

زير انبوه برگ‌هايي كه آهسته آهسته زرد مي‌شوند

كاش قاب‌ها را شكسته بوديم.