براي ايرانيان عزيزي كه دور از وطن دوست دارند رمان ايراني بخوانند و دسترسي ندارند. براي نسلي كه به جاي كاغذ دوست دارد صفحه هاي نوراني تبلت را ورق بزند. براي نزديك شدن ادبيات به دنياي مجازي مي‌توان به اين سايت رفت و كتاب‌هايش را خريد و خواند. «مهمان مهتاب» هم در سايت فيديبو است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:29 توسط farhad hasanzadeh |

همه عطر زده و خوشگل و خوش‌تیپ توی ماشین نشسته بودیم که آمد. مرد فال فروشی که قیافه‌اش خیلی شبیه شاعران قدیم بود. اصلاً خود خود حافظ بود. با سر و ریش سفید و پشمالو و کلاه سبز و خرقه‌ی پشمین و کشکول آمد کنار ماشین و انگشت‌های لاغر و کشیده‌اش را داخل آورد و به مامان گفت: «فال دارم، فالِ حافظ.» صدایش خیلی بلند و رسا و شاعرانه بود. 
بابا که اصولاً از دستفروش‌ها خوشش نمی‌آید و آنها را مثل دست‌اندازهای خیابان می‌داند، شیشه‌ها را بالا داد. اما دست مرد فال فروش لای‌ شیشه ماند و داد کشید: «وای! وای!»
مامان بابا را دعوا کرد: «چرا همچین می‌کنی مرد؟»
بابا گفت: «واسه این که اینا سریش نشند.» بعد، انگاری دلش سوخته باشد، شیشه را پایین داد.
چندتا از پاکت‌های فال فروش ریخت تو ماشین. فال فروش با نگاهی جادویی زل زد تو چشم‌های بابا و خیلی شاعرانه گفت: «گلی به گوشه‌ی جمالت آقای عالمی.»
نمی‌دانم از کجا فهمید بابا اسمش جمال است و فامیلش عالمی و اسم مامان هم گلی. بعد گفت: «آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست/ عالمی دیگر بباید ساخت، از نو آدمی.» 
بابا گفت: «برو بابا.» و رویش را چرخاند آن‌طرف. من که دلم برایش سوخته بود، گفتم: «مامان یه فال ازش بخر حالا.»
مامان موافق بود و همان‌طور که فال‌ها را از کف ماشین جمع می‌کرد، گفت: «ببخشید...»
.........................
بخشی از داستان کوتاه «حافظ آنلاین»از مجموعه‌ای که در حال بازنویسی‌اش هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:2 توسط farhad hasanzadeh |

هیچ وقت فکر نمی‌کردم در آینده روزی روزگاری امواجی بیاید و کار مرا انجام دهد. با آن‌که بچه‌ی خیال‌پردازی بودم ولی هیچ هیچ‌وقت به سرم نمی‌زد که خیال کنم سی چهل سال بعد ایرانسل و شاتل و رایتل و صدها شرکت کوفتی ارتباطی دیگر نامه‌های عاشقانه‌ی جوان‌های دلداده را نامرئی کنند و از لابلای چشم و سر و گوش پدر مادرها عبور بدهند و به مقصد برسانند. آن روز داغ تابستان که پسر همسایه‌مان صدایم زد: «فرهاد»
من کوچک بودم و باید سرم را بالا می‌گرفتم تا صورت سبزه و سبیل تازه درآمده و موهای وزوزی‌اش را ببینم. وقتی به سرم دست کشید بوی سیگار را از میان دست‌هایش احساس کردم. اسمش خسرو بود، نامه‌ای به دستم داد خسرو و گفت: «اینه یواشکی بده به خورشید.» خورشید خواهرِ دوست و همبازی‌ام علی بود. 
گفتم: «باشه.»
گفت: «سه نشه‌ها! هیشکی نفهمه، باشه! ... خب!»
قلب کوچکم تو سینه به تپش افتاد. من و تحمل این رازداری؟ چه رازی را باید با خودم می‌بردم که هیشکی نفهمه؟ توی راه نامه را باز کردم از کنجکاوی. از صدها کلمه‌‌ای که مثل گنجشک روی سیم‌های برق کاغذ خط‌دار نشسته بودند چیزی نفهمیدم. چیزهای حس می‌کردم، اما نه آن‌قدر که باید و شاید. اما آخر نامه قلبی دیدم که تیری ميانش نشسته بود و از پایین قلب خون می‌چکید. خوني به رنگ جوهر خودكار. چقدر قلب خسرو شبیه قلب برادرم و خواهرم و بچه‌های دیگر کوچه بود! همه تیرخورده و خون‌آلود.
وقتی تو تاریکی دالان نامه‌ی خسرو را با ترس و لرز به خورشید می‌دادم، گرمای تن و هرم نفسش را حس می‌کردم. آن روز هیچ اصلاً هیچ نمی‌دانستم روزی امواجی می‌آید که کار مرا بکند بی آنکه دلی بلرزد و کسی نگران چیزی باشد. آقا خسرو، نمی‌دانم کجایی الان و آیا به خورشیدت رسیده‌ای یا نه. ولی من نتوانستم آن راز را نگه دارم و امروز اینجا نوشتم تا دوستانم در فیس بوک بدانند که روزی روزگاری عشق چقدر عزیز بود و دور بود و خوب بود... خیلی خوب بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393ساعت 0:1 توسط farhad hasanzadeh |



در یکی از آخرین روزهای آخر پاییز امسال نشر ویدا کتاب‌هایی را رونمایی کرد که عنوانش بود: «قصه‌های شب یلدا» به گفته‌ی مدیر این نشر هدف از این کتاب‌ها آشنا کردن نسل جوان و امروز با متون زیبای کهن فارسی است. دبیر این مجموعه «محمد جعفری قنواتی» است که در شناخت ادبیات فولکلور و کهن ید طولایی دارد. همین جا از ایشان تشکر می‌کنم. همینطور از مدیریت موفق انتشارات ویدا که با این طرح ابتکاری راهی به گذشته‌ی ادب و فرهنگ این سرزمین زد. دهمین کتاب این مجموعه «روزگار شیرین» نام دارد که آن را بر اساس خسروشیرین نظامی گنجوی نوشته‌ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 20:12 توسط farhad hasanzadeh |

خانم هماهنگی فرهنگی: می‌خواهیم شما را دعوت کنیم با بچه‌های مدرسه حرف بزنید.
من: باشه. (و بعد حرف قرارمدار و هماهنگی و اینا)
خانم هماهنگی فرهنگی: آخرین کتابتون چیه که واسه بچه‌ها بخریم و اونا با شما حرف بزنن؟
من: کتاب «پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو » مناسبه.
خانم هماهنگی فرهنگی: چی؟
من: «پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو». مجموعه سه تا داستانه. اخیرا هم برگزیده کتاب سال شده.
خانم هماهنگی فرهنگی: چی؟
من: درست شنیدید. پی... تی... کو... پی... تی... کو... یه جور صدای پای اسبه.
خانم موردنظر: ببخشیدا. نمی‌شه یه کتاب دیگه بگین؟ آخه این اسمش یه جوریه. ممکنه مدیرمون موافقت نکنه. مدیرا رو که می‌شناسین؟
من: بله. سال‌هاست مدیران را می‌شناسم. سال‌هاست ...
فکر من: دلمون خوشه نشستیم کلی واسه اسم کتاب فکر کردیم. اسمی که کودک پسند باشه.
فکر خانم هماهنگی فرهنگی: مرده شورتو ببرن با این اسم کتابت. نویسنده هم نویسنده‌های قدیم.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 14:10 توسط farhad hasanzadeh |

نشر افق براي دومين بار كتاب «مهمان مهتاب» را منتشر كرد. اين بار با جلد و طرحي ساده. گويي درون اتاقي هستيم و از پنجره بيرون را نگاه مي‌كنيم. بيروني كه چيزي از آن پيدا نيست و بايد از جايمان بلند شويم و نزديك‌تر به شيشه بشويم و اگر شده حتي قد بكشيم تا ببينيم پشت پنجره چه خبر است.

مهمان مهتاب رماني است كه گرچه از آن به عنوان ادبيات جنگ ياد مي‌شود اما بيشتر از همه رنگ و بوي خانواده دارد. آدمهايش همان آدم‌هاي ساده و پيچيده‌ي دوروبرمان هستند، از فاضل و كامل دوقلو گرفته تا عزيز با آن شكم گنده‌اش كه هميشه يكي از دگمه‌هايش باز است. از علي‌كبابي گرفته كه براي بچه‌هاي مانده در خرمشهر عدس‌پلو مي‌پزد، تا پروانه كه باردار است و برگشته آبادان تا شوهرش را پيدا كند. نزديك ده سال است كه از نوشتن رمان مي‌گذرد. دلم مي‌خواهد يك بار ديگر با اين فاصله بخوانمش. از جايم بلند شوم و از پنجره‌اي كه بيرونش پيدا نيست سرك بكشم و ببينم چه بر سر زحل و خانواده‌ي عمه زبيده آمد.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 14:51 توسط farhad hasanzadeh |


بالاخره در آخرین روزهای نمایشگاه کتاب تهران رمان جدیدم از راه رسید. «این وبلاگ واگذار می‌شود» داستان در داستان است. در دل داستانی امروزی که در وبلاگی نوشته می‌شود، شاهد داستانی در گذشته هستیم که به امروز برمی‌گردد. داستانی عاشقانه که لای صفحه‌های یک دفترچه‌ی قدیمی حبس شده و دختری به نام درنا شعله‌های این عشق زیر خاکستر را در معرض باد قرار می‌دهد.

این کتاب را نشر افق با قیمت 7000 تومان و با شمارگان 2200 نسخه راهی بازار نشر کرده است.

منتظرم ببینم نوجوان‌ها، بزرگترها و منتقدان درباره این کتاب چه نظری دارند.

 «این وبلاگ واگذار می‌شود» حاصل هفت سال فکر کردن روی یک ایده است. روی ایده‌ی داستان نویسی با قالب وبلاگ نویسی. سال 85 وقتی سوار اتوبوسی بودم که با آن همراه اعضای کانون می‌رفتیم شمال برای اردو، ایده‌ام را برای داوود غفارزادگان تعریف کردم. او خیلی خوشش آمد و گفت ایده‌ات را به این راحتی برای کسی تعریف نکن. من توی این مدت چند بار آمدم ایده‌ام را عملی کنم، به جاهایی می‌رسیدم که شبیه بن‌بست بود، جاهایی از نوشتن این سبک پشیمان می‌شدم و می‌گذاشتمش کنار. برای همه هم از ایده‌ام حرف می‌زدم. با این حال هیچ وقت کسی ایده‌ام را ندزدید.

این داستان در کامپیوترم چند بار نوشته شد. از زاویه‌های مختلف، با شروع‌های مختلف و حتی در این که اثری نوجوانانه باشد یا بزرگسالانه تردیدهایی داشتم و در نهایت به سمت نوجوانان سوق پیدا کرد. حتی برای امتحان این شیوه و به‌دست آوردن تجربیاتی بخش‌هایی از رمان را در وبلاگی قرار دادم که گویی همین کتاب است و جزیی از کتاب. حتی برخی از کامنتهای وبلاگ واقعی را در کتاب آوردم که این هم خود تجربه‌ی جالبی بود. شاید روزی فرصت کنم و تجربه‌های این کتاب را در اینجا یا در کتابی بنویسم. این وبلاگ را می‌توانید اینجا ببینید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 14:46 توسط farhad hasanzadeh |

نمایشگاه کتاب فایده‌های زیادی دارد. بگذریم که فایده‌های زیادی هم ندارد. بگذریم که من شخصا از فضای فعلی نمایشگاه خوشم نمی‌آید و برپایی آن را در این محل غیراستاندارد نوعی بی احترامی به اهل کتاب و فرهنگ می‌دانم. بگذریم که ... ای بابا... کو گوش شنوا؟

به هر حال یکی از خوبی های نمایشگاه کتاب این است که من دوستانم را می‌بینم و آنها هم همین طور دوستانشان را می‌بینند. یکی دیگر از فایده‌هایش این است که ناشرانی که به هر دلیل کتاب‌های نویسندگان را چاپ نکرده‌اند سعی می‌کنند خود را به نمایشگاه برسانند. درست مثل بچه‌هایی که شب امتحان یادشان می‌آید درس بخوانند. به هر حال امسال قرار است این کتاب‌ها از من برای اولین بار چاپ شوند.

1. پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو/ سه داستان کودک/ نشر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

2. این وبلاگ واگذار می‌شود/ رمان نوجوان/ نشر افق

3. گلستان سعدی/ بازآفرینی 18 حکایت سعدی/ نشر سوره مهر

4. خاطرات خون‌آشام عاشق/ مجموعه داستان طنز/ نشر چرخ‌فلک

5. طوطی و بازرگان/ داستان - بازی/ نشر همشهری

راستی این را هم بگویم که روز دوشنبه 16 اردیبهشت از ساعت 4 تا 5:30 مهمان نشر افق هستم. غرفه افق در سالن 23 قرار دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 14:21 توسط farhad hasanzadeh |


شب خوش

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1391ساعت 0:32 توسط farhad hasanzadeh |

مجموعه‌ی انیمیشن «نمکی و مار عینکی» بر اساس رمانی به همین نام از «فرهاد حسن‌زاده» آماده‌ی نمایش شده است.

به گزارش روابط‌عمومی مرکز پویانمایی صبا، این مجموعه در 12‌قسمت 15‌دقیقه‌ای به کارگردانی «علیرضا فرمانی» تولید شده و قرار است در ایام نوروز از شبکه‌ی پویا پخش شود.

متن کامل خبر را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 11:37 توسط farhad hasanzadeh |

مطالب قدیمی‌تر